معصومیت نگاهم را بنگر که بسان دخترکان تازه بالغ شده بر سر سجاده ی اولین نماز چشم به دست خدا دارد و شوری برای زندگی همان زندگی ساده عروسکان پارچه ای که هیچش سیاهی نیست، پلیدی نیست و دروغ را برهیچ کجای قصه اش خطی نمی کشد معصومیت نگاهم را بنگر و سادگی قلبم را که بسان کولیان مشرق زمین آزاد و یله عشق را آواز می خواند به دستگاه شور می رقصد و آب می شود و سرخ ز داغی نگاه پسران آفتاب معصومیت نگاهم را بنگر که بسان دخترکان کوه نشین کرد ظلم ستیز وصبور ایثار می شود سرتاسر به پای گهواره ی چوبی معصومیت نگاهم را باور کن! که نه مفعول است و نه مظلوم و نه محکوم . مهر 1390 چه لذتی ست نگریستن عقربه ی ساعت که هر 60 ثانیه 1 بار تکانی می خورد و به من منتظر می گوید 1 دقیقه گذشت و هنوز قرارت قرار و دلت آرم نگرفته چه لذتی ست پی کلامی ، شعری ، خطی نشستن و به آواز عقربه ها چشم دوختن که شاید آن غریبه ی مسافر ز پیچ خاطره برسد و نقشی بر خاطرت بکشد چه لذتی ست انتظار دست غریبه ای که هیچش نمی دانی و نخواندی و نشنیدی راستی این چه لذتی ست؟ که این گونه آرام بی قرار انتظار است. من مسخ شیمیایی این قرن کافر گرفتار به چنگال جهالت اثیر زندان جنایت بودم بر من رد شده تاریخ داغ شده تردید حک شده داغ شکنجه اما فردایی هست بی شکنجه بی فریاد آزاده آزاد بوی فردا خوب است دید فردا باز است باز خواهم شد از هر چه زنجیر رها خواهم شد از هر چه دیوار پر از عشق خواهم شد می دانم فردایی هست شکارم از زخم های فرو خورده فریاد های نزده ، در گلو مرده اصابت انگشت اشارت بر قلب بوسه های بر لب ماسیده ندیدن ها انکارها! لحظه های رفته عمر مانده این شکوفه را سرما زده سر شکفتنش را سر زده بر سر انگشتانش تار اسارت تنیده قلمش بر کاغذ خشکیده زمان ایستاده من، نگاه مانده همین کلمات را به زور به بند می کشیم و قافیه را به ترتیب قد صف می بندیم یک از _ جلو نظام _ به یاد پاییز میگوییم تا که هوای حروفمان لطیف تر شود و تلخ ترین سروده ی عاشقانه را از سنگدان وجودمان استخراج می کنیم متاسفم ما هیچ کدام شاعر نیستیم به نام صانع خلقت سلام! ما اگر این همه عشاق سینه چاک ادیب، که همگان به یکسره قصد تادیب بنده را دارند نخواهیم ؛ چه باید بکنیم ؟! آیا این ها همگان آن قدر که مدعی اند مودب اند؟ و آیا DNA شان از آخرین تکنولوژی اصلاح ژنتیک گذشته که خود نیازی به خودسازی و اصلاح ندارند. خلاصه که معلم سر خانه و بالا خانه و پایین خانه ما را بسی کلافه گردانده اند. این چوب الیف بر سر ما چندی ست سنگینی می کند بی زحمت آن را از سر ما برداشته و بر کف خویش بگذارید که اینجانب اکابر را تمام نموده و تا جایی که خاطر آزرده خاطرمان یاری می کند، در کلاس شبانه نیز ثبت نام نکرده ایم ! ما بسی از الطفاتات این و آن خسته گشته ایم که همگان از سر شور و عشق و اخلاص ما را بی چاره نموده اند با این لیست بلند بالای اصلاحاتشان ؛ که اگر این لیست را به حضرات دولتی و مملکتی تقدیم کرده بودند ، قطعا کشور گلستان ، باغ ها آباد گشته و بی جهت این همه جوان فدای اصلاحات و سبز ها این قرتی بازی ها نمی شدند. هر کس را حسن ها بسیار و نقص ها فراوان است و این تنها شاخصه ی شخیص بنده نیست. گویا دوستاران بنده از اصلاح کشور خسته گشته و به فکر اصلاح بنده افتاده اند و مرا مرهون الطفاتات خود می کنند دائما ! آن هم به منت. گویندم که ما کمال طلبیم و سوال حقیر این است که : کمال جان! چرا خود پی خویش نمی گردی ، سخت است آیا ؟ پس از جان ما بیا و بگذر و اگر خیلی به مقوله ی اصلاح و تربیت علاقه مندی آدرس: خیابان شهر زیبا کانون اصلاح و تربیت. آن جا دانشمندان بلقوه ی زیادی هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستند. شما را به خدا بگذارید در این فرصت کوتاه خودمان باشیم و خودمان را زندگی کنیم و این کلاس خود سازی تقویتی را برای خودتان بگذارید و این ذره بین عشق را بر اندام عزیز خود بالا و پایین کنید. قربان سر شما او که می خواهد خودش باشد چنان که ابر گره خورده با گریستنش چنان که گل همه عمرش مسخر شادی ست چنان که هستی آتش اسیر سوختن است تمام پویه ی انسان به سوی آزادی ست. به امید آزادی ، تنفس در هوایی پاک بی دلهره آبی روزی پسری از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟مادرش گفت :چون من زن هستم ...بچه گفت:من نمی فهمم.مادر گفت: هیچ گاه نخواهی فهمید.بعدها پسر از پدرش پرسید که چرا مادر بی دلیل گریه میکند؟پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زنان برای هیچ چیز گریه میکنند.پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنان بی دلیل گریه میکنند. بلاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود خدا جوابش را میداند.او از خدا پرسید:خدایا چرا زنان به اسانی گریه میکنند؟خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم،می خواستم او موجود به خصوصی باشد،بنابر این شانه های او را انقدر قوی افریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد.هم چنین میخواستم شانه هایش ان قدر نرم باشد که به دیگران ارامش بدهد.و من به او توانایی دادم تا هر گاه همه از رفتن نا امید شده اند ،او تسلیم نشود و هم چنان پیش برود.به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است،بدون این که شکایتی بکند.به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست بدارد حتی اگر انها به او اسیبی برسانند.او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.خدا گفت:می بینی،زیبایی یک زن در لباس هایی که می پوشد نیست.در ظاهر او نیست و در شیوه ارایش موهایش نیست،بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست.و قلب او جایی است که عشق او به همسر و فرزندان در ان قرار دارد. در کالبد هر تنهایی قصه ای خفته بر رخ سفید و سرخ زرد و سیاه خنده ای گاه اشکی سریده ، نشسته قلب هر تنهایی به یکبار لرزیده هر نهادی را جفتی شایسته بایسته شهرزاد قصه گو را هر کس به کلامی خوانده می خواهم فرصتی دهم تا اسطوره هایم یکی پس از دیگری فروریزند می خواهم فرصتی دهم تا تمام اسطوره هایم یکی پس از دیگری به دشنه ی تزویر و ریا خود درشکنند ناگهان ، من میان این همه سنگریز بر زمین ریخته ی بتان ایستاده ام تنها من که هیچ وقت اسطوره ی کسی نبوده ام تمام اسطوره هایم خود یکی یکی بر زمین افتادند آه! من و این همه جهل؟ خاکریزه ی بتان را می بویم صداقت بی بو گشته درخت اعتمادم اما سایه که هیچ دیگر تکیه ای هم ندارد
| Design By : Night Skin |

